به نام خدای مهربان
سکانس اول
دفترچه تلفن رو به عادت همیشه بر می دارم و یه نگاه گذرا به همه اسم هایی که دلم نمی خواد از خاطرم فراموش بشن می ندازم
با خودم می گم : مهم نیست اگه بعضیاشون حتی چند ماه یه بار هم یادی ازم نمی کنن دلم می خواد بی چشم داشت خودم وظیفه مو در قبال دوستیم انجام بدم
این حس بهتری بهم می ده
چند تا پیام می دم و می گم که به یادشونم ...
می گم که دوست دارم هر جا هستن دلشون خوش باشه سلامت باشن
خدایا هر جا هستن نگهدارشون باش
سکانس دوم
این چند روز به این فکر می کردم که بیکاری و بی برنامه گی می تونه ذهن و فکر رو به سمت افسردگی ببره به سمتی که واست جز غم و تنهایی هیچ ارمغانی نداره
چند روزه به کار های جدیدی که می تونم شروع کنم فکر می کنم . به برنامه های نو.
دلم نمی خواد سختیها برام بزرگ بشه
دلم نمی خواد کار هر روزم فقط بشه انتظار....
نه دلم نمی خواد
پ .ن :
*گاهی حس می کنم اطرافیانم رو نمی شناسم انگار سرد شدن انگار دیگه اونی نیستن که می شناختم راستی این چه حسیه !!!
*خداوند هر موهبتی که به انسان می دهد همراه آن عملا پیمانی با زبان آفرینش از او می گیرد .

